سبزها اين شيرمرد را فراموش نكنند

مه 25, 2010 at 11:49 ب.ظ. (22 خرداد, كودتا, انتخابات, احمدي نژاد, جنبش سبز)

يوسف رشيدي دانشجوي شيرمرد پلي تکنيک بود که درروز ديدار احمدي نژاد از پلي تکنيک يک صفحه کاغذ را بالا برد که رويش نوشته بود «رئيس جمهور فاشيست پلي تکنيک جاي تو نيست».  

آن سفر کرده که صد قافله دل همره اوست

هر کجا هست خدایا به سلامت دارش

بياد او و ديگر دوستان در بند مان در روز 22 خرداد و دست در دست يكديگر ، نشان مي دهيم كه آنها را فراموش نكرده ايم.

پایاپیوند 16 دیدگاه

استاد شجريان،هنرش در خدمت مردم نه حاكمان بر مردم

مه 16, 2010 at 11:55 ب.ظ. (موسيقي, استاد شجريان, جنبش سبز, خس و خاشاك)

اين سرمين كهن هنرمندان بزرگ و كوچك زياد  به خود ديده است و چه بسيار بوده اند در خدمت شاهان و حاكمان زمانه خويش كه هنر خويش را به قيمت ناچيزي فروخته اند و با ثمن آن چند روزي را باصطلاح با عزت زيسته اند و مرده اند و گويي تمام شده اند.

 و اما  چه اندك بوده اند بزرگ هنرمنداني كه هنرشان در خدمت مردم بوده و هست وكمر بر هيچ ناحقي خم نكرده  وتنها كمر همت بر خدمت خلق بسته و درد مردم را درد خويش يافته و با صداي رساي هنر خويش ،به عشق مردم اين مرز و بوم  زيسته اند نه خشنودي حاكمان زمانه خويش.

استاد بزرگ و حق گوي اين مام و ميهن، استاد شجريان ،نمونه بارز آزادگي در عالم هنر است كه خدمت هنر به انسان و انسانيت را  بخوبي به صحنه انظار تماشاچياني آورد كه سعادتشان در خس و خاشاك بودن است نه مرغ زيباي پادشاهي كه آب و دانش برقرار و جانش در قفس باشد.

 پاينده باشي و برقرار استاد

 

پایاپیوند نوشتن دیدگاه

خرداد ماه را ماه اطلاع رسانی جنبش سبز بنامیم

مه 14, 2010 at 10:06 ب.ظ. (كودتا, انتخابات, جنبش سبز, خرداد, راي من كو؟)

با توجه به شرايط موجود جنبش و متاسفانه بي خبري بخش وسيعي از مردم از اخبار روز جنبش سبز، در شرايط كنوني لزوم اطلاع رساني وسيع و برنامه ريزي مدون يكي از اصولي است كه چند وقتي است مغفول مانده وتمامي حركتهاي جنبش سبز محدود به چندين سايت نسبتا فعال و ميزگردهايي خارج از كشور و فعاليتهايي از اين قبيل شده كه متاسفانه بدنه اصلي حركت كه مردم مي باشند رافراموش نموده و حتي هر از چند گاهي بجاي ارائه طرح ها و برنامه هاي جديد در مقابل ماشين فكر نظام كه دائما در پي القاي اين نكته مي باشد كه جنبش سبز تمام شده و سران آن بايد توبه نموده و به دامان نظام برگردند ، نشسته ايم و در لابلاي سطر به سطر نوشته ها و كارتون هايمان يكديگر را نشانه رفته و بجاي ارائه طرحي كه دلهايمان را بيشتر به يكديگر نزديك كند عقده گشايي مي كنيم و گويي فراموش كرده ايم كه  در اولين روزهاي جنبش هر كسي با هر عقيده اي را محترم مي شمرديم و دست يكديگر را زير يك  چتر سبز رنگ بزرگي مي فشرديم و همه با هم مي نوشتيم ، مي گفتيم و فرياد مي زديم كه :

                                             *راي من كجاست؟*

بياييدهمه با هم در آستانه خرداد بزرگ و به ياد نداها و سهرابها ،بياد مادران داغدار اين جنبش ،بياد دوستان در بندمان و تمامي عزيزاني كه با هر چيزي كه در توان داشتند ، با راهپيمايي هايشان ، صدايشان ،نوشته هايشان، هنر شان ….به ياري اين حركت مردمي شتافتند دوباره دور هم جمع شويم ، دست به دست هم دهيم به مهر و  يكصدا خرداد را فرياد كنيم و خرداد ماه را ماه اطلاع رساني جنبش سبز بناميم.

پایاپیوند ۱ دیدگاه

ماهی کوچکی بر بالای دار

مه 12, 2010 at 10:47 ب.ظ. (كودتا, ايران, اعدام)

نشريه واشنگتن تايمز يک سال پيش کمک کرد تا توجه دنيا به وضعيت بغرنج فرزاد کمانگر جلب شود. او معلمی از اقليت کرد ايران بود که توسط رژيم اسلامی تهران، به دروغ تروريست خوانده شده بود. او تقريباً چهار سال را زير شکنجه جسمی و ذهنی در زندان های ايران گذراند. درد و رنج آقای کمانگر روز يکشنبه در بالای چوبه دار به پايان رسيد. او 34 سال داشت.

آقای کمانگر به همراه چهار «محارب يا دشمن خدا»ی ديگر کشته شد؛ کسانی که به گفته رژيم «به ارتکاب اقدامات تروريستی محکوم شده بودند.» هنگامی که اين افراد به طور شتابزده ای اعدام می شدند، پرونده سه نفر از آنها هنوز در مرحله لازم الاجرای تجديد نظر قرار داشت. همزمان با آماده سازی و اجرای حکم اعدام اين افراد، ارتباط تلفنی با زندان اوين در آخرهفته گذشته قطع شد. رژيم از اطلاع رسانی قبلی به خانواده و وکلای اين افراد، که به موجب قانون الزامی است، خودداری کرد و آنها خبر اعدام ها را از رسانه ها شنيدند. رژيمی که ادعا می کند نماينده خداست، مانند مجرمانی رفتار می کند که گويی چيزی را مخفی می کند.

جرم آقای کمانگر، تعلق داشتن به اقليت کرد بود. او در يک مدرسه ابتدايی در شهر کامياران در شمالغرب ايران تدريس می کرد و عضو اتحاديه معلمان کردستان بود. وی در بسياری از نشريات حقوق بشر مطلب می نوشت و به طور مخفيانه به دانش آموزانش زبان ممنوع شده کردی را تدريس می کرد و درباره تاريخ و فرهنگ شان، داستان ها می گفت. او را در ژوئيه 2006 دستگير کرده و تحت ضرب و شتم، ضربات شلاق، شوک برقی، بی غذايی، محروميت از خواب و حبس در سلول های سرد انفرادی و طاقت فرسا قرار دادند. صدای زجه های او در ميان صدای بلند نوارهايی که صفحات قرآن را بازخوانی می کردند، گم می شد.

آقای کمانگر در فوريه 2008 در يک دادگاه پنج دقيقه ای حضور پیدا کرد. خليل بهراميان وکيل مدافع وی، سال گذشته در گفتگوی تلفنی با واشنگتن تايمز از تهران گفت: «اصلاً هيچ مدرکی دال بر ارتباط فرزاد با گروه و يا فعاليت تروريستی وجود نداشت.» او گفت: «فرزاد يک معلم، شاعر، روزنامه نگار، فعال حقوق بشر و يک انسان خاص است.» اصلاً چنين مدرکی در دادگاه ارائه نشد و يا به آن احتياج نشد تا حکمی که از پيش تعيين شده جاری شود.

آقای کمانگردر آخرين نامه اش از زندان به يک داستان ايرانی به نام «ماهی  سياه کوچولو» اشاره می کند که در سال 1967 توسط يک معلم مخالف به نام صمد بهرنگی نوشته شده بود. اين داستان يک ماهی کوچکی است که قوانين جامعه اش را زير پا می گذارد تا به سفری برای اکتشاف دريا برود. ماهی سياه کوچک پس از گذر از ماجراهای بسيار، آزادی را پيدا می کند اما در نهايت با مرگ روبرو می شود. او نوشته است: «آيا می توان معلم بود اما راه دريا را به ماهی سياه کوچولوی کشور نشان نداد؟ آيا می شود مسؤوليت سنگين معلم بودن و پاشيدن بذر دانش را بر دوش داشت و همچنان ساکت ماند؟ آيا می شود عقده ها را در گلوی دانش آموزان ديد، شاهد چهره های نهيف و گرسنه آنها بود و همچنان ساکت ماند؟… نمی توانم تصور کنم شاهد درد و فقر مردم اين زمين باشيم، و نتوانيم قلب هايمان را به رود و دريا، به خروش و طغيان بدهيم.»  

آقای کمانگر نوشته است: «ماهی کوچک به آرامی در دريا شنا کرد و فکر کرد: روبرو شدن با مرگ برای من سخت نيست، از آن پشيمان هم نمی شوم.»

پایاپیوند نوشتن دیدگاه

چطوری میتوان زور را بدون زور زدن بمردمان احمال کرد!

مه 8, 2010 at 10:18 ب.ظ. (چرچيل, تاريخ, سياست)

آورده اند كه در كنفرانس تهران روزي چرچيل، روزولت و استالين بعد از ميتينگ هاي پي در پي آن روز تاريخي، براي خوردن شام باهم نشسته بودند.

در کنار میز یکی از  سگ‌های  چرچیل ساکت   نشسته بود  و  به  آنها نگاه میکرد، چرچیل خطاب به همرهانش گفت؛ چطوری  میشه از این   خردل تند به این سگ داد؟  روزولت گفت من بلدم و مقداری  گوشت برید  و   خردل را داخل  گوشت  مالید  و  به طرف سگ رفت  و  گوشت  را  جلوی   دهانش گرفته و شروع به نوچ نوچ کرد، سگ گوشت را بو کرد و شروع به  خوردن کرد تا اینکه به خردل رسید،  خردل دهان سگ را سوزاند و از خوردن  صرف نظر کرد.

بعد نوبت به استالین رسید. استالین گفت هیچ کاری با زبون خوش پیش نمیره و مقداری از خردل را با انگشتهایش گرفته و به طرف سگ بیچاره  رفته  و  با یک دستش گردن سگ را محکم گرفته و با دست  دیگرش خردل  را به  زور به داخل دهان سگ چپاند، سگ با ضرب  زور خودش را از دست  استالین  رهانید و خردل را تف کرد.

در این میان که چرچیل به هر دوی آنها میخندید بلند شد و گفت؛  دوستان هر دوتاتون سخت در اشتباهید!  شما  باید  کاری بکنید  که خودش مجبور  بشه بخوره، روزولت گفت چطوری؟ چرچیل گفت نگاه کنید! و  بعد بلند شد  و با چهار انگشتش مقداری از خردل را به مقعد سگ مالید، سگ زوزه کشان در حالی‌ که به خودش میپیچید شروع به لیسیدن خردل کرد! چرچیل  گفت :

 دیدید چطوری میتوان زور را بدون زور زدن بمردمان  احمال  کرد!

 

پایاپیوند نوشتن دیدگاه

تو به ريشش چه كار داری؟

مه 6, 2010 at 11:09 ب.ظ. (عمومي)

در باب مسلماني  بزرگان امروز و بزرگان ديروز!!!

 از قول يكی از شاگردان مرحوم شيخ رجبعلی خياط  نقل شده كه: شبی وارد جلسه شدم، قدری دير شده بود و شيخ مشغول مناجات بود. چشمم كه به افراد جلسه افتاد، يكی را ديدم كه ريشش را تراشيده است، در دلم ناراحت شدم و پيش خود اعتراض كردم كه: چرا اين شخص ريشش را تراشيده است.
جناب شيخ كه رو به قبله و پشت به من بود، ناگهان دعا را متوقف كرد و گفت:
« به ريشش چه كار داری؟ ببين اعمالش چگونه است، شايد يك حسنی داشته باشد كه تو نداری. »

اين را گفت و مجدداً مشغول دعا شد.

واعظی پرسید از فرزند خویش
هیج دانی که مسلمانی به چیست؟
صدق و بی آزاری و خدمت به خلق
هم عبادت هم کلید زندگیست
گفت زین معیار اندر شهرما
یک مسلمان هست آن هم ارمنیست!

پایاپیوند 2 دیدگاه

قطعنامه پاياني راهپيمايان در حمايت از نظريه افزايش جمعيت احمدي نژاد

مه 5, 2010 at 10:37 ب.ظ. (افزايش جمعيت, احمدي نژاد, طنز) (, )

 به دنبال سخنان رئيس جمهور محترم؛ مبني بر حمايت از ازدياد جمعيت و جلوگيري از تمام شدن مردم ايران، جمعي از مردم هميشه در صحنه با برپايي تظاهراتي خودجوش به حمايت از سخنان ايشان دست به راهپيمايي زدند. 

 

در اين راهپيمايي كه تعدادي از خواهران و برادران درآن شركت داشتند با در دست داشتن پلاكاردها و دست نوشته هايي از قبيل “نمي گذاريم جمعيت ايران تمام شود”،” و اندر اين ظلمت شب آب حياتم دادند” وسر دادن شعارهايي از قبيل “افزايش جمعيت…. بي مرد و زن نميشه”،”خواهر انقلابي….حمايت حمايت”،”برادر عزيزم ….اطاعت اطاعت”مسير چندين خيابان را طي كردند. 

در جريان اين راهپيمايي دشمن شكن تعدادي از عناصر معاند با پرتاب كاندم هاي خاردار، بو دار و اجسام فلزي به نام آي يو دي ؛ ضمن حرمت شكني به راهپيمايان حمله كرده و قصد برهم زدن آن را داشتند كه توسط ماموران پليس بازداشت شدند. 

از اين افراد وسايل جاسوسي براي بيگانگان از قبيل چندين حلقه كاندوم مصرف نشده با آرم سازمان بهداشت جهاني و دستمال كاغذي جيبي كشف گرديد. 

راهپيمايان در پايان مسير،ضمن تجمع در برابر خانه بهداشت و آتش زدن چند صد كاندوم به ايراد قطعنامه اي در 6 ماده پرداختند. اين قطعنامه  شش ماده اي  توسط آقاي “عيالوار”به شرح ذيل قرائت گرديد كه  با فرياد هاي دشمن شكن جمعيت راهپيمايان به تصويب رسيد. 

1 – ما خواهران و برادران انقلابي ؛ ضمن اعلام برائت از شعار استكباري” فرزند كمتر زندگي بهتر” حمايت خود را از فرامين رئيس جمهور محبوب در زمينه ازدياد جمعيت اعلام نموده و از همين امشب و با شور و هيجان انقلابي در به اجرا گذاشتن دستورات ايشان كوشا خواهيم بود. 

2 – شعار دو بچه كافيه يك شعار استكباري بوده كه توسط دشمنان قسم خورده و به منظور كاهش جمعيت مسلمين ايجاد شده است.ما اين شعار منحوس را؛  که شخصا توسط بنياد سورس و اصلاح طلبان دريك بستر نرم و مخملي نطفه آن بسته شده را ؛ بشدت محكوم مي كنيم. 

3 – از وزير نيرو مي خواهيم كه با ايجاد خاموشي سراسري از 8شب تا 5 صبح ،شرايط  عملياتي شدن دستورات رئيس جمهور فراهم آورد. 

4 – از وزير صنايع مي خواهيم بجاي توليد كالاهاي غير ضروري و لوكس با ساخت تخت هاي دو نفره و توزيع تشك هاي خوش خواب  ؛ترجيحاً فنري؛در بين افراد كم درآمد در ايجاد بستري مناسب در جهت تسريع فرامين٬ رئيس دولت را ياري بخشند. 

5 – خانه هاي بهداشت ؛ لانه ي شياطين بوده وبايستي در سراسر كشور برچيده شوند و ساختمان هاي ان جهت ازدياد فوری جمعيت مجهز به تخت خواب گرديده و بصورت رایگان و در دوره های زمانی حداکثر ۱۰ دقیقه ای ٬جهت استفاده عموم در اختيار خواهران و برادران علاقمند قرار گيرد. 

6 – از صدا و سيما مي خواهيم با ساخت سريالهايي مانند “فرزند يك ميليون توماني”،”چگونه دو قلو بسازيم” و”پولدار شدن با لذت”در جلوگيري از تمام شدن مردم ايرا ن و ترويج فرهنگ ازدياد جمعيت كوشا باشد. 

 اين راهپيمايي با خواندن شعري  دست جمعی از بابا طاهر عريان به پايان رسيد 

 

پایاپیوند ۱ دیدگاه

ردپاي پروفسور بالتازار در 22 خرداد88

آوریل 30, 2010 at 11:27 ب.ظ. (كودتا, تلويزيون, جنبش سبز, راي من كو؟)

پروفسور بالتازار را به خاطر می آورید؟

مطمئنا ،مگر مي شودبچه هاي 15 – 16 سال قبل این موجود کوچک کارتونی را بخاطر نداشته باشند که برای هر مشکلی یک راه حل ساده داشت؛ اول کمی راه می رفت و فکر می کرد و بعد از کشف راه حل هر مشکل با خوشحالی بالا و پایین می پرید و به سراغ دستگاه جادویی خود می رفت.


اهرمی از دستگاه عظیم خود را پایین می کشید و بعد از فعل و انفعال های عجیب و غریب و باز و بسته شدن چتری کوچک در بالای دستگاه، همه چیز آرام می شد. پروفسور به سراغ شیر دستگاه می رفت و سه قطره جاویی را داخل یک لوله آزمایشگاه می ریخت. 
آن سه قطره، راه حلی برای همه چیز بود.کارتون های پروفسور بالتازار برای نسلی از ایرانی ها هرگز فراموش نمی شود، نسلی که غیر از تلویزیون تقریبا هیچ تفریح دیگری نداشت؛ آن هم تلویزیونی که فقط در ساعات محدودی از شبانه روز در روزهاي جنگ و دود و آتش و با دو شبکه به پخش برنامه می پرداخت. به همین دلیل مخاطب کارتون های تلویزیونی، فقط بچه ها نبودند و جوانان و حتی برخی از بزرگتر ها هم پای تلویزیون می نشستند تا با اختراع های بدیع پروفسور بالتازار سر شوق بیایند
اما چند سالي بود كه از پروفسور و دستگاهش خبري نبود؛بچه هاي آنروزها ،ديگر داشتند فراموشش مي كردند.ديري نپاييد كه   ديدند كه گويي  پرفسور دوباره آمده اما ايراني شده، آمده تا همه مشكلاتي را كه قبلي ها نتوانسته بودند را يكجا حل كند.

پروفسور آمده بود.البته نمي دانم چرا درجه علمي اش نزول كرده بود(شايد بخاطر شكسته نفس اش بوده باشد). او را دكتر صدا مي كردند آمده بود و وعده وعيد هايش همه را متحير و اميد واركرده بود. آمده بودتانفت را بر سر سفره ها بنشاند؛مديريت علمي جهان را بدست بگيرد ؛ ورزش را به سطح اول جهان ارتقا بخشد؛تورم را تكرقمي كند ؛ تمامي مفسدان اقتصادي را مجازات نمايد؛ مشكلات جوانان را رفع نمايد (البته ايشان بخوبي واقف بودندكه كه مشكل كشور ما پيدا بودن يك تارموي فلان جوان يا فلان لباس ايشان نيست!!!) و ………..

دكتر جان ؛بالتازار بچه ها دروغ نمي گفت بچه ها دوستش داشتند چون مي دانستند كه شخصيت دوست داشتني آنها در برابر هر مشكلي ابتدا فكر مي كند و سپس با آن دستگاه استثنايي اش چيزي مي سازد كه مشكل را رفع مي كند.بچه ها مي دانستند كه تمام چيزهايي كه او ظرف يكي دو ثانيه مي سازد فقط توي كارتونهاست و هيچگاه واقعي نخواهد بودو مي دانستند كه پروفسور آنها با احساسات آنها بازي نمي كند آنها را فقط سرگرم مي كند بي آنكه شعور آنهار را به تمسخر گيرد.

فكر كنم كه بچه هاي آنزمان در كنار كارتون پرفسور بالتازار با اون دستگاه جادوييش كارتون مداد جادوويي را هيچگاه از ياد نبرند ؛ چه كارها كه نميكرد هرچيزي كه دلش ميخواست مي كشيد حتي به آن جان مي داد.

يادش بخير 

سال ها گذشته بود بچه هاي ديگر از آن پرفسور و مداد جادويي خبري نداشتند؛ فكرمي كنم كه اون دستگاه  دست داشتني پرفسوروهمچنين  مداد جادويي آن پسرك كارتوني ،سالها پيش به سرقت رفته بود و اثري از آن نبود تا اينكه سال گذشته در 22 خرداد يكدفعه سر وكله اش پيدا شد اما با شكل و شمايلي تازه ، ديگر از آن پيرمرد دوست داشتني با اون ريش هاي بلند و سر تاس و عينك ظريف و آن پسرك مو طلايي خبري نبود. آنها دست آدمهايي ديگر بودند كه هيچ شباهتي به قهرمانان دوست داشتني بچه ها نداشتند.

آنها با بچه ها غريبه بودند هرچه خود خواستند با آن مداد جادويي نوشتند و هر چه خود خواستند با آن دستگاه دوست داشتني كردند وبچه هاي قديم كه مات و مبهوت مانده بودند ،ديگر آن تلويزيون را دوست نداشتند ، تلويزيون ديگر به آنها نقاشي هاي متحرك جادويي نشان نمي داد .مدادهاي جادويي و دستگاههاي معجزه آساي آنها آمارهايي را برايشان رقم مي زد كه ديگر تخيلي نبودند ، رويا نبود ند حكايت از واقعيتي تلخ مي كردند كه مداد جادويي يكشبه برايشان به تصوير  كشيده بود . ،ديگر بچه ها آن تلويزيون را دوست نداشتند پاي تلويزيون برنگشتند ،ديگر اميدي به مداد جادويي و بالتازار قصه هايشان نداشتند خود مداد جادوويي شدند و ساكت و آرام با نگاه خود و شايد با خون خود تنها نوشتند :      راي من كو؟

                                                                   و …..

پایاپیوند ۱ دیدگاه

یک روز شما در تن تان گوهر جان بود!

آوریل 23, 2010 at 11:29 ب.ظ. (ايران, شعر)

این دفتر دانایی، این طرفه ره آورد،

 الهام خدایی ست که « فردوسی توسی»

 از جان و دل آن را بپذیرفت،

 با جان و دل خویش، بیامیخت،

 بیاراست، بپرورد؛

 ده قرن فزون است

 که در پهنه گیتی میدان شکوهش را

 کسی نیست هماورد!

 ده قرن از این پیش آیا کسی دیده که این مرد

با آتش پنهانش با طبع خروشانش سی سال،

شب و روز، چه ها گفت، چه ها کرد.

 امروز هنوز از پس ده قرن

که این ملک در دایره دوران گشته ست،

 آیا چه کسی داند سی سال در آن عهد

 بر این هنری مرد سخنور چه گذشته ست؟

 انگیزه اش از گفتن شهنامه چه بوده ست

 سیمای اساطیری ایران کهن را آن روز،

چرا گرد ز رخسار زدوده ست؟

سی سال،برای چه، برای که سروده ست!

 می دید وطن را، سراپا همه درد است.

می دید که خون در رگ مردم

افسرده و سرد است.

 آتشکده ها خالی و خاموش

آزادی در بند لبخند فراموش

 بیگانه نشسته ست

 بر اورنگ از ریشه دگرگون شده فرهنگ …

می گفت که : – « هنگام نبرد است»

با تیغ سخن روی بدان میدان آورد.

 سی سال به پیکار، بر آن پیمان،

 پیمود جان بر سر پیکارش فسرده

 و نیاسود وجدانش بیدار

ایمانش روشن جام

 مایه شعرش همه ایرانی

 و ایران طومار نسب نامه گردان

و دلیران نظمی که پی افکند،

کاخی که بنا کرد!

 شهنامنه به ایران و ایرانی می گفت:

یک روز شما در تن تان گوهر جان بود!

یک روز شما بر سرتان تاج کیان بود

 وان پرچمتان رایت مهر و خرد و داد

 افراشته بر بام جهان بود!

 شهنامه به آن مردم خود باخته می گفت :

 بار دگر آن گونه توانمند،

توان بود این دفتر دانایی،

ای طرفه ره آورد الهام خدایی

فرمان اهورا ست؛

 روح و وطن ماست

که فردوسی توسی با جان و دل خویش بیامیخت،

 بیاراست، بپرورد؛

 آنگاه چنین نغز و دل افروز و دلاویز

 در پیش نگاه همه آفاق بگسترد

«فریدون مشیری»

پایاپیوند نوشتن دیدگاه

آغاز سال ٌصبر و استقامتٌ با ياد ياران سبز

مارس 20, 2010 at 11:45 ب.ظ. (1)

احمد زیادآبادی، مسعود باستانی، فیض الله عربسرخی، علیرضا بهشتی شیرازی، عربمازار، عیسی سحرخیز، داود سلیمانی، حسین نورانی نژاد، مهدی محمودیان، مجید دری، ضیاء نبوی
عاطفه نبوی، شیوا نظرآهاری، بهاره هدایت، محمدصادق جوادی حصار، علی ملیحی، عمادالدین باقی، احمد قابل، میلاد اسدی، کوهیار گودرزی، هنگامه شهیدی، امید منتظری، قربان بهزادیان نژاد، محمد باقریان
احسان محرابی، بدرالسادات مفیدی، محمد نوریزاد، اردشیر امیر ارجمند، میترا عالی، امیر اصلانی، مجید توکلی…
و با ياد تمام عزيزاني كه جان خود را فداي آرمان آريايي خود نموده تا فرزندان ايران زمين آزاد و برابر زندگي كنند و سرنيزه استبداد را براي هميشه با گلهاي زيباي مهرورزي جايگزين نمايند. يادشان گرامي

پایاپیوند 5 دیدگاه

Next page »